من خسته شم که تو بی همسفر بری
نه این قرارمون نبود من رنگ شب بشم
تو سر سپرده شی من جون به لب بشم
باور نمیکنم این تو خود تویی
این تو که از خودش بیخود شده تویی
باور نمیکنم عشق منی هنوز
گاهی به قلب من سر میزنی هنوز
وقتی زندونی تو هوس
مثل زندونی تو قفس
این رسم همراهی نشد ای هم نفس
تکرار اسم من از روی عادت بود
وقتی که می رفتم از غصه وا موندم
مرگم که زودم بود فردا رو جا موندم
دل خور نشو از من از این که دل تنگم
من با خودم قهرم با تو نمی جنگم
از دست خود رفتم از دست تو دورم
دل خور نشو از من وقتی که مجبورم
این قسمت من بود حرفاتو می فهمم
فرصت بده کم شم از خاطرت کم کم
از من به دل نگیر هم درد بی زخمیم
باشه گناه تو پای منو تقدیر
من رسیده ام رو به آخر تو بیا طلوع من باش
شب رو از قصه جدا کن چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای گریه های آخر من
اسمت رو ببخش به لبهام بی تو خالیه نفسهام
خط بکش رو باور من زیر سایبان دستهام
خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش
خسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی باش
من پر از حرف سکوتم خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقت تشنه ام کویر لوتم
نمی خوام آشفته باشم آرزوی خفته باشم
تو نزار آخر قصه حرفمو نگفته باشم
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد
شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند
موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد